***
مسکین خرکی به فصل گل دم آراست
عرعر زد و فی الفور ز جایش برخاست
ناگاه یکی بار گران بر پشتش
فهماند به او که شادیَش یک رویاست
آهی بکشید و زیر لب با خود گفت:
سالی که نکوست از بهارش پیداست!
***
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
27 فروردين
1395 ساعت: 21:38