ای که از دور به نزدیکیِ ما آمده ای
قبلگاهیست نگاهت
از چه اینجا به طواف آمده ای؟؟!!
صاحبِ نقطه و سطر
نفست
بوی تنت
لمسِ لبت
بافته از حریرِ نرم
در من آرام بگیر
صحبت از عشق نکن عشق...
نه عین است و..
نه شین است و..
نه قاف!!!
اصلا او شکلِ کسی نیست!!!
آمده غرقِ هزاران شعف اما؟؟!!
رفتنش!!
رفتنش ای گلِ من دردِ کمی نیست!!! شعله ای نیست که در ظلمت اشعار کسی گرم بسوزد کودکی نیست که در کوچه ی ایّام گریزد هوسی نیست که در بستر یک فاحشه آرام بمیرد قفسی نیست که از چلچله پرواز بگیرد عشق همین است
اتفاقیست که در روز نخست
قلمی داد به من
و ازآن روز
هرچه گفتم
قلم از بودنِ آرامِ کسی گفت به من ...
گفتم این حادثه چیست؟؟
صاحب خستگیِ فاصله در حادثه کیست؟؟
لاجرم عشق چنین گفت به من
سخن از عشق نوشتی و به قاف
نقطه در نقطه نفس رفت طواف
حج دستان تو و کعبه ی ما
موجِ گیسوی زنیست
که تو را
به تمامیّت یک شعر فقط خاطره بافت
پس برو خاطره باش
درد عینش
شهدِ شینش
با خودش میکشدت تا خود قاف....
.....