سالها رهرو راهی شده ام
کوچه هایی که به مقصد نرسید
کوچه یی بی خبر از خانه ی دوست
کوچه یی تارتر از باور شب...
قاصدک آمد و او هم خبر از دوست نداشت
سحری پیک صبا
سخن از جلوه ی او گفت و گذشت
خرمن صبر مرا آتش زد
هر دم از رهگذران می پرسم
از کجا آمده اید؟
تا که از دوست نشانی جویم
هر کسی قصه ی خود گفت ولی
واقعیت این بود
خود در این واقعه حیران بودند
یک نفر با من گفت
این جماعت همه شان رهرو بیهودگی اند
سال ها دور زمقصود شدند
وسعت فاصله اندازه ی دستان طمع کاران است
که به فریاد جهالت با پتک
در سکوتی پر ابهام و شاید عمدی
ضربه بر قلب "پریشو" و به "قندیل" زدند
دیر وقتی است که آواره ی این کوچه شدم
کوچه هایی که به مقصد نرسید....