خرید بک لینک
نگاه هایمان به هم گره خورده . چند قطره عرق روی پیشانیش رقص کنان به پایین سر می خورند . اخر چرا عرق شرم من روی پیشانی او نقش بسته است ؟
چشمانش از من گلایه دارند ، شاید هم کینه نمیدانم !
چشم هایی قهوه ای که سوخته اند .
بعد از چند لحظه چشم ها لب به سخن می گشایند :
قرارمان این نبود . تو قول داده بودی طعم اغوش های دیگر را نچشی ولی اینک میبینم که با دیدن هر اغوشی میتوانی مزه اش را پیش بینی کنی ! تو که نمی توانستی روزه بگیری چرا نیت کردی ؟ مگر نمی دانستی افطارت اغوش من است ؟
قطرات اشک در چشمانش حلقه بسته اما غرورش اجازه نمی دهد اشک هایش سکوت بینمان را بشکند .
کلافه می شوم با دست چپم حالت موهایم را حفظ میکنم ، دست راستش را به سرم میکشد ، گرمای عجیبی دارد انگار خشم هست ولی تنفر نه یا شاید هم فقط ترحم .
لحنش ارام تر میشود : در توبه همیشه باز است . نگران نباش ، سکون بس است قدم هایت را اینبار محکم بردار.
قدمی به سمتش بر میدارم او هم یک قدم به سمت من می اید ! منتظر نه قدم بعدی هستم اما انگار خبری نیست .
بر میگردم اینبار دو چشمان من است که سوخته و لب به سخن گشوده : تو به او ظلم نکردی به خدا ظلم کردی..

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1395 ساعت: 15:22

صفحه بندی