دلبر عیسی نفس
خشکی روی لبهایم را از ترکهای روی آن حس میکردم،زبانم خشک شده بود نفس گرمم گلویم را می سوزاند.
دستم را روی پیشانیم گذاشتم تا نور خورشید جلو نگاهم را نگیرد،جای خالی مار روی شنهای روان می ترساندم .سرم را که رو به آسمان بردم خورشید در وسط آسمان با حرارت می درخشید.
قمقمه ی آبم را تکان دادم صدایی گنگ مبهم شنیدم ، اما احساسم سراب بود ظرف آبم خالی بود سرش را به سمت پایین خم کردم وناامید به به پشت سرم نگاهی کردم وپرتش کردم.
خوب که نگاهم را تیز کردم ماشین در ماسه مانده ام راهم دیگر ندیدم، که ناگاه شنهای روان زیر پایم خالی شد وتمام تپه ماسه را غلت خوردم وبه سمت پایین افتادم .آرام چشمهایم رابستم، حس کردم در آرامش کویر محو شدم. به خیالم که مرده بودم . وآرزوی پولداری را به گور بردم.
صدای قطرات باران روی شن های تب کرده که گاه روی گونه های داغ من می پاشید راحس می کردم .خورشید جلو چشمانم را گرفته بود.اما نگاه تیره وتارم صورتی سیه سوخته که سپیدی چپشمانش همچون الماس می درخشید،می دید. ، خوب که بهوش آمدم، خود رادر خانه عیسی یافتم پسرک ماهیکیری که گاه کویر گردی می کردم. رفته بودم از مرز کالای قاچاق بیاورم که آن هم نشد.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
19 فروردين
1395 ساعت: 15:22