خرید بک لینک
مردِ نیمایی شعرم مثنوی می زنم امروز تو را
تو که از شعرِ نگاهم به غمِ عشق فقط میگذری

آمدم چلچله ی باغِ تو باشم همه عمر
گرچه از باغچه ی سبز دلم در سفری

گفتم آرامشِ جانم همه ی روح و روانم!!؟؟
رفتی و ماند در این باغ فقط بی ثمری

گفتم این واژه که در شعر من و دفتر توست
لطفِ آنست...، نمودست به ما چون نظری
[تصویر:  a1a9xjv3w0ykf2l5qqhy.jpg]
آمدم آتشِ لبهای تو را لمس کنم..
توکه بازیچه ی صدبیم و هزاران اگری

بر یقین آمدم و شک و گمان بود تو را
غنچه ی شعرم و تو شاپرکِ خیره سری

شوقِ فرهادم و تو کوهِ پر ازشک و گمان
و چنین تیشه بر این کوه ندارد اثری

پس تو از غربتِ چشمانِ من آرام برو
ای که ازاشک دراین گونه ی من بیخبری





با وزن و قافیه و سبکش کار ندارم
اما گاهی باید نوشت
و اختیارو بیشتر از وزن
به حزنِ قلم سپرد
هر چه بود او نوشت
غلط یا درست .....

رامتین و دیگر هیچ ....

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 13 فروردين 1395 ساعت: 17:36

صفحه بندی