مردِ نیمایی شعرم مثنوی می زنم امروز تو را
تو که از شعرِ نگاهم به غمِ عشق فقط میگذری
آمدم چلچله ی باغِ تو باشم همه عمر
گرچه از باغچه ی سبز دلم در سفری
گفتم آرامشِ جانم همه ی روح و روانم!!؟؟
رفتی و ماند در این باغ فقط بی ثمری
گفتم این واژه که در شعر من و دفتر توست
لطفِ آنست...، نمودست به ما چون نظری
![[تصویر: a1a9xjv3w0ykf2l5qqhy.jpg]](http://8pic.ir/images/a1a9xjv3w0ykf2l5qqhy.jpg)
آمدم آتشِ لبهای تو را لمس کنم..
توکه بازیچه ی صدبیم و هزاران اگری
بر یقین آمدم و شک و گمان بود تو را
غنچه ی شعرم و تو شاپرکِ خیره سری
شوقِ فرهادم و تو کوهِ پر ازشک و گمان
و چنین تیشه بر این کوه ندارد اثری
پس تو از غربتِ چشمانِ من آرام برو
ای که ازاشک دراین گونه ی من بیخبری
با وزن و قافیه و سبکش کار ندارم
اما گاهی باید نوشت
و اختیارو بیشتر از وزن
به حزنِ قلم سپرد
هر چه بود او نوشت
غلط یا درست .....
رامتین و دیگر هیچ ....