خنده ام می گیرد
که دلم گریان است
لحظه های آبی
درشرار راه است
در پس سنگدلان
انقدر بی رحمم
که ندای فریاد
نشنوی از قلبم
آه خب... بی رحمم
بر خودم بی رحمم
من که بردم دلم را از یاد
من که خاموش شدم از فریاد
سالها دورشدم از من خود
تا تراشم بت ملعونی خود
ای دریغا که دلم بت نبود
اشتباهش نشانی تو بود
خنده ام میگرد
که دلم گریان است
که مقصر خود اوست
که چرا نادانم
که نمی دانستم
راه خفتن در شب
راه بیداری روز
همه در پشت نگاهت پیداست
حال من خوب شود
انکار است
من دلم .را....باخته ام
به تو .؟..نه
من دلم را به زمان باخته ام
به زمان
به عبور تو از آن لحظه ی ناب
ای دریغا دیروز
کاش میافتادم
مینشستم بر خاک
غرق می گشتم در زاغ سیاه
بیخیال لحظه
بیخیال فریاد
خواب می رفتم همان جا در باد
و خودم میگشتم
به همین لحظه ی یاد
گریه ام می گیرد
که دلم گریان است
نیکادل
پ.ن نیکادل عزیزم این شعرراسرودن ک دل نوشتشون بودوازمن خواستن ک توانجمن بذارم.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
6 فروردين
1395 ساعت: 22:17