خرید بک لینک
تنهایی من آن لحظه آغاز شد ،

که چشمانت سقف دلم را آوار کرد .

آن لحظه که کودکانه آرزوی خوشبختی داشتم.

می دانستم که تپش قلب ;

پریدن بی وقفه ی دلم ، نماد عشق است .

میدانستم که لکنت زبانم و خاموشی واژگانم بیانگر، دوست داشتن واقعی ست .

من می دانستم ،که تو را با تمام وجود میخواهم.

و باور کوچکم هر روز با عاشقانه هایت بارور میشد.

یک شانه ، یک تکیه گاه ، که سرم را در آغوشش به اغما بسپارم.

یک جنگل از برگ های سبزی که ریشه هایش به تو میرسید و با تو خلاصه میشد .

یک جنگل که کلبه ی زندگی عاشقانه یمان را در دست گرفته بود .

یک جنگل که تنها هیزم شکن و تنها شکارچی تیزبین و ماهرش تو بودی.

و من تنها گرم کننده ی سرمای بی وقفه ی طبیعت کوهستانی اش بودم .

یک حس مشترک ، یک مکمل برای درد هایم ، برای خنده هایم و برای تنهایی ام .

آه چه واژه ی تلخیست ....تنهایی !

یک دل و یک دنیای پوچ پر از هیزم های تر .

یک کلبه و دو فنجان قهوه ی خالی.

دو مردمک سرگردان رها شده در طوفان سکوت.

و نبضی که رو به خاموشیست .

و من و تکه های وجودم که غریبه اند .

و باز هم تو، به روی دیوار.

وباز هم تو بروی عقربه های مکث کرده ی ساعت .

و باز هم تو و کابوس های شیرین شبانه ام .

تن عریانی که بوسه هایت را زجه میزند .

دست نامحرم بادی که موهایم را به هم می بافد.

زخم سر باز کرده ی اعتمادی تلخ .

و گردابی از عشق ، هوس ، لبخند ، بغض های متعفن ، تختی شکسته ، حرف هایی خاموش و

باز هم من

و باز هم من

و باز هم تنهایی .



(فاطمه گاراژیان )

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 28 اسفند 1394 ساعت: 8:40

صفحه بندی