خرید بک لینک
نگاهی به پنج شخصیت منحصربهفرد سینما در سال 2015



[تصویر:  TOP5CHRACTER-3.jpg]

جیکوب ترمبلی در نقش جک (اتاق)

"اتاق" به شکل مستقل هم یکی از تجربههای منحصربهفرد سینمایی سال بود. درزمانی که اکثر فیلمها ایدههای پرتکرار یا حداقل روایت شده را انتخاب میکنند و تمرکز خود را بر چگونگی نمایش آنها میگذارند "اتاق" تجربهای را به مخاطب خود عرضه کرد که حداقل در نیمهٔ اولش، هم در متن و هم در نحوهٔ اجرا نو و متفاوت بود. جک که در مرکز ایده پردازی فیلم قرارگرفته و تغییرات او تغییرات فیلم را رقمزدهاند این ویژگیِ تر و تازگی را تا حد زیادی از ایدهٔ درخشان فیلم کسب کرده است. موقعیتی که او تجربه میکند بخش قابلتوجهی از تأثیرگذاری شخصیتش را رقمزده و نحوهٔ برخورد او با این موقعیتِ کاملاً منحصربهفرد، تقریباً درهرحال برخوردی نو خواهد بود اما درک درست جیکوب ترمبلی از بحرانی که جک در آن گرفتار شده به نقشآفرینیای منتهی شده که به این زودی از خاطرمان پاک نمیشود. فریادهای او در برابر تلاشهای سختگیرانهٔ مادر، پرتنشترین لحظات فیلم را خلق کرده است. این لحظات حدفاصل دو دوره از زندگی جک را رقمزدهاند، دورهای که دنیا برای او با عناصر خیالی و فانتزی تعریفشده و سپس دورهای که مواجهه با واقعیت را نمایش میدهد. درک درست فیلمساز از این شخصیت باعث شده جک در هیچکدام از لحظات فیلم فراتر ازآنچه باید باشد به نظر نرسد. او در ابتدا کودکی است که غرق در خیال نشان داده میشود و در انتها هم اگرچه با واقعیت روبهرو شده اما فراتر از یک کودک نمایش داده نمیشود. کنشهای جک بزرگ سالانه به نظر نمیرسند و هیچ دیالوگی را نامتناسب با سن و سال خود بیان نمیکند. درنتیجه او بهعنوان یک کودک به شکل باورپذیری در بحران تلخ فیلم جا میگیرد و برای رستگاری نیازی ندارد بالاتر از سن خود به نظر برسد. همین نکته است که باعث میشود در ذهن ما بماند.




[تصویر:  TOP5CHRACTER-4.jpg]

تام کورتنی در نقش جف (45 سال)

45 سال با توجه به دیالوگنویسیهای درخشان و موقعیتهای عمیق و تأثیرگذاری که از لرزش یک رابطهٔ 45 ساله خلق میکند بهراحتی در بین دو سه فیلم برتر سال قرار میگیرد. اما مستقل از کیفیت کلی فیلم، جایگاه و مسیری که برای شخصیت جف در نظر گرفتهشده او را در چارچوبی قرار میدهد که اگرچه در مورد مردان جوان و میانسال بهوفور تکرار شده اما برای شخصیتهایی که آخرین سالهای زندگی خود را میگذرانند بهندرت دیده شده است. نکتهای که رویکرد اثر را در شخصیتپردازی در مرتبهای درخشان قرار میدهد بسنده نکردن به موقعیت بکر ابتدایی و نگاه خلاقانه ایست که برخوردهای جف با این ضربهٔ عاطفی را شکل داده است. تکاپوی او برای پیدا کردن دیکشنری و خواندن نامهای که از کشف جسد "کتیا" خبر میدهد نوعی شور و هیجان کودکانه را در بر دارد. این ویژگی در ادامه همهٔ رفتارهای جف را تحت تأثر قرار میدهد. زمانی که در کتابخانه به دنبال کتابی میگردد که از بحران آب شدن یخچالهای قطبی خبر داده است به زیبایی نگرانی خود را در رابطه با نابود شدن جسد کتیا نشان میدهد و زمانی که از ثابت و بیتغییر ماندن چهرهٔ کتیا در مقابل چهرهٔ چروکیدهٔ خودش گله میکند همانقدر که مخاطب را به وجد میآورد، همسرش را نگران میکند بدین شکل بازگشت یک عشق قدیمی آرامآرام رابطهٔ طولانیمدت این زوج سالخورده را دچار تنش میکند. عشق کتیا همچون زخمی که سالها به آن بیتوجهی شده سر باز کرده و زندگی جف را در آخرین سالهایش تحت تأثیر قرار میدهد اما خلوص و کودکانگی این پیرمرد در راه پذیرش و بالاخره عبور از کتیا، او را به شخصیتی منحصربهفرد تبدیل کرده است.




[تصویر:  TOP5CHRACTER-1.jpg]


رونی مارا در نقش ترز (کارول)

"کارول" بیشتر از هر چیز دیگری راجع به حساسیتها و جزییات قدم گذاشتن به یک رابطهٔ ممنوعه است. حساسیتهایی که به شکل درونی از جانب خودِ شخصیتهای درگیر در رابطه وجود دارند موضوع تمرکز فیلم شدهاند و اینجا شکل برخورد اجتماع با همجنسگرایی در حاشیه ترسیم شده است. حتی فیلم در پی اثبات حقانیت عشق در این رابطه نیست و همهچیز را در یک عمل تجربه گرایانه و تا حدی بازیگوشانه تعریف میکند که ممکن است به احساسات متفاوتی منتهی شود. با توجه به این رویکرد، بار اصلی فیلم بر دوش رونی مارا قرار گرفته است. او همهٔ مؤلفههای موردنظر فیلمساز را در برابر کارول که اعتمادبهنفس و اطمینان خاطر از همهچیز در چهرهاش دیده میشود، رهبری میکند. عدم اطمینان از اهداف و خواستهها ترز را به راههای مختلف میکشاند بدین شکل ترز از بین مردی که قصد ازدواج با او را دارد، پسری که به دنبال رابطهای با میزان تعهد کمتر است و البته رابطهٔ ممنوعه و پرخطر با کارول سومی را انتخاب میکند. حضور او در نیمهٔ اول فیلم با جزییاتی همراه است که همه بر عدم اطمینانش تأکید دارند و نوعی اضطراب بچگانه در حرکات بدن و چهرهٔ او دیده میشود. اما در ملاقات پایانی با کارول در رستوران، دیگر مجبور نیست مدام نگاهش را از او بدزدد چراکه همهچیز وضوح بیشتری پیدا کرده است. حضور بازیگوشانهٔ ترز در این رابطه، بدون ادعاهای اجتماعی، فرهنگی و حتی بهدوراز برخوردهای روشنفکرانه (که در فیلم تقریباً مشابه چند سال قبل – آبی گرمترین رنگ است – دیده بودیم) نمایش داده میشود و همین اتکا به ویژگیهای سادهٔ انسانی، باعث ماندگاریاش میشود.





[تصویر:  TOP5CHRACTER-5.jpg]


ساموئل جکسون در نقش سرگرد مارکوییز (هشت نفرتانگیز)

یکی از خصوصیات همیشگی آثار تارنتینو خلق شخصیتهای منحصربهفرد و ماندگار است. دستیابی به این ویژگی تا حد زیادی به رویکرد هجوآمیز او در پرداخت شخصیتها برمیگردد. کاراکترهای آثار تارنتینو معمولاً چند ویژگی محوری خاص را در خود دارند که شخصیتهای پرتکرار تاریخ سینما را به یاد ما میآورند. گنگسترها، سوارکارهای وسترن، افسران جنگی و ...در فیلمهای او، سطحی از شمایل ثابت و تکرارشوندهٔ خود در سینما را به همراه دارند و عامدانه به تیپ نزدیک میشوند اما با پیشروی فیلمها، کمکم خصوصیاتی از خود بروز میدهند که به شکل کامل آن شمایل ثابت و جاافتاده در حافظهٔ تاریخی مخاطب را پسزده و کاملاً در جهت عکس حرکت میکنند. درنتیجه بهکل از چارچوب تاریخی تعیینشده فاصله میگیرند و در انگیزهها و اهداف و کنشها به تشخصی کمنظیر میرسند. سرگرد مارکوییز در آخرین اثر او "هشت نفرتانگیز" در بین تمام کاراکترهای اصلی فیلم که به شکل مشابه مسیر هجوآمیز همیشگی را طی میکنند، بیشترین عمق و جلوه را پیدا کرده است. در جنگ داخلی، او عضوی از جبههٔ شمال بوده، اما برای نجات خود از یک مخمصه، اردوگاه خودی را به آتش کشیده است. اعتقادی به اهداف جبههٔ شمال نداشته و معتقد است ذهنیت منفی علیه سیاهپوستها در هر دو جبهه وجود داشته، درنتیجه خودش را از مسیر آنها جدا کرده و راه دیگری رفته است. برخلاف تصور غالب دربارهٔ همنژادانش، باهوشترین فرد در میان جمع است و پس از تقسیم نمادین استراحت گاه به جبههٔ شمال و جنوب، او همه را به بازی میگیرد. حضورش در سکانس فوقالعادهٔ مواجهه با ژنرال جبههٔ جنوب، درخشان است. و مهمتر از همه نامهٔ جعلی لینکلن، که در دست او به مرکز حوادث هجوآمیز فیلم تبدیل میشود و در انتها در یک سکانس دیوانهوار، همهٔ رشتهها را به هم وصل میکند. صحبت از مؤلفههای هجوآمیز هشت نفرتانگیز و دقت و حسابشدگی آنها در این متن نمیگنجد اما سرگرد مارکوییز با بازی شاید نهچندان خلاقانه اما کم نقص ساموئل جکسون به ستون اصلی روایت فیلم تبدیل شده و همهٔ رشتهها را به هم وصل میکند. در پایان وقتی شمایل مردان جبههٔ شمال جنگ داخلی را در سینما به یاد میآوریم، سرگرد مارکوییز بهعنوان عضوی از آن که خصوصیاتش با نمونههای مشابه فرسنگها فاصله دارد، جدا ایستاده و در خاطر خواهد ماند.



[تصویر:  TOP5CHRACTER-2.jpg]


لئوناردو دیکاپریو در نقش هیو گلس (از گور بازگشته)

دیکاپریو با این نقش، بالاخره پس از سالها توانست اسکار را تصاحب کند. این که کیفیت بازیهای قبلی او در چه سطحی بوده و در هرسال رقبایش چه کسانی بودند و چه کیفیتی داشتند موضوع این یادداشت نیست هرچند نمیتوان این نکته را کتمان کرد که سینما در سال 2016 رقابت سخت و پیچیدهای را در اسکار بهترین بازیگر مرد نقش اصلی شاهد نبود. دو بازی مطرح دیکاپریو در سالهای گذشته در آثار تارنتینو و اسکورسیزی به چشم آمد که اولی در رقابت سنگین دنیل دی لوییس و یوآخین فینیکس بهکل محو شد و دومی نتوانست متیو مکاناهی و نقش همدلی بر انگیزش را در باشگاه خریداران دالاس شکست دهد. این مقایسه فضای رقابتی امسال را سادهتر از سالهای پیش نشان میدهد اما نمیتوان بر فضای رقابتی خاص امسال تکیه کرد و ویژگیهای بازی دیکاپریو در "از گور بازگشته" را نادیده گرفت. شخصیت هیو گلس باوجود کاستیهای جدیای که در ترسیم گذشته و روابط خانوادگیاش دیده میشود، به دلیل رویکرد فیلم در نمایش متمرکز مبارزهٔ اکنون شخصیت برای بقا، خودش را از بند حفرههای پسزمینه جدا میکند. فیلم در بخشهایی که نقش اساسیتری در روایت داشتهاند، کاملاً حسابشده عمل کرده است و کشمکش بین هیو گلس و طبیعت ناآرام پیرامونش که ستون اصلی روایت است، به تأثیرگذارترین بخش آن تبدیل شده است. نمایش شدت و نهایت یک مبارزهٔ مرگبار و نامنصفانه و فرارهای مداوم یک قهرمان از آخرین قدمها تا مرگ هیو گلس را منحصربهفرد کرده است. این رویکرد در سکانس مبارزهٔ درخشان او و خرس که نه صرفاً به دلیل ویژگیهای اجرایی، بلکه به دلیل جایگاه ساختاریاش از مهمترین لحظات فیلم است، شروع میشود و در ادامه گلس که آرامآرام به سمت مرگ میرود به انگیزهٔ انتقام پسرش جان دوباره میگیرد. موفقیت فیلم در نمایش شکوه مبارزهٔ یک انسان و طبیعت بیرحم مسلط بر او موقعیت درخشانی ایجاد کرده تا هیو گلس را به خاطر مبارزهٔ عجیبش با خرس، بازگشتش از مرگ به انگیزهٔ انتقام، سقوطهای پیدرپیاش از رودخانهها و درهها و ناامید نشدن و دوباره صعود کردنهایش به خاطر بسپاریم.



نویسنده: دانیال حسینی

اختصاصی نقد فارسی

منبع: سایت نقد فارسی

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 27 اسفند 1394 ساعت: 21:45

صفحه بندی