چه دردیست!
از بلندایی که پر از تاریکیست
به وسعت ژرف اندیشه
و تب و تاب پویشی سرشار از درد
نگریست.
وقتی همه ی راهها غربت را داد می زنند...
همین که محتاج تلنگر سر انگشتهای آسمان شوی،کافیست.
امابا دلی تکه پاره از اسارت که نمی شود، گریخت.
باید ماند...
و در افقی رو به شفق
تا تلالو ستاره ی شانس در دستان آسمان، زیست.
در صداقت حوض نیلگون
باید گریست.
آنقدر که تعلیقت دریای اشک را مواج کند و
ناخدای کشتی ِشفقت
بادبانهایش را بکشد ،
... زندگی جز این نیست...
#بهناز
۹۴/۱۲/۲۵
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: چهارشنبه
26 اسفند
1394 ساعت: 8:23