خرید بک لینک
دوستان عزیزی که این شعر را میخوانند توجه داشته باشند به دلیل مشغله ی زیاد شعرم را نتوانستم کامل کنم،به بزرگواری خودتان مرا ببخشید، ولی محتوای خوبی داشت و دلم نیامد آن را نفرستم.


در حال خود بودم
در فکر اینکه حرف هایم از خودم نشأت نمیگیرد
زبانم نیش دارد، رو نمیگیرد
و افسارش به دستم نیست انگاری
و گویی دست و پایم هم همین گونه است
وچشمانم
خدایا وای بر من
پس به دست کیست افسارم؟؟؟
که دارد میدهد فرمان به اعضایم؟؟؟
کسی در سینه ام فریاد زد(من میدهم فرمان...)
ومن جا خورده پرسیدم
تو کی هستی صدایت آشناست انگار؟؟؟
کمی خندید وگفت:ای برده ی نادان...
تو اهل فکر کردن نبودی تنبل بی عقل...
نگهبان ها بگیریدش!!!
ناگهان دیدم که از هرسو به سمتم سایه ها با غرشی وحشتنک وتاریک می آیند
ترسیدم...
وبستم چشمهایم را
و بعد از لحظه ای خود را
معلق گشته در بین زمین و آسمان دیدم
درون پوششی تاریک و تو در تو
پر از اصوات درهم برهم و مبهم
که سمت مقصدی می رفت با سرعت
و کم کم سرعتش کاهید و افتادم...
به حالی که دما دم میزدم فریاد از وحشت
میان صحن یک تالار
گمانم ساعتی بیهوش افتادم...
********
به سختی پلک خود را باز میکردم
و کم کم صحنه های پیش چشمم خوب واضح شد
به خود گفتم خیالات است این چیزی که میبینم
شکوهش در سرم گویا نمی گنجید
ستون ها، درب ها، دیوارهایش سرخ یاقوتی
پر از نفش و نگار و کنده کاری های بی همتا
که میکردند داستانی را روایت
داستان آدم و هوا
ولی پوشیده از زنگار
و من محو تماشای در و دیوار
و دیدم تخت زیبایی،
که بنهادست بالای همان تالار
که تزئیناتش از زیر همان زنگار ها گاهی درخشان_ ، چشمکی میزد
دو سمتم دو نگهبان قوی هیکل
به سمت رو به رو خیره
و دیدم ناگهان از توده ای تاریک و ابرآلود
بر فراز تخت موجودی مجسم شد
و اطرافش کنیزک های زیبایی
چنان حور و پری هایی گناه آلوده و محزون

ادامه شعر انشاءالله در ارسال های بعدی فرستاده خواهد شد.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 0:32

صفحه بندی