با آسمان خیره به راهم چه کرده ام
با صد هزار مانع راهم چه کرده ام
در این نگاه خسته نشان از امید نیست
گم کرده راه را چه نشانی...؟
امید چیست؟
بازم دوباره روز درازی شروع شد
چشمی که باز منتظر طلوع شد
این وعده های شب و روز هم خیال تو
این گونه قلب طلوعم غروب شد
شب ها که گفته شد همه جا وقت خواهش است
وقت دعا و مامن عشق و نوازش است
آرامشش به دور از دل و جانم شبیه ترس
این مرگ زرد قناری
سکوت نحس...
این آسمان مدام بر سر عشقی خرافه گفت
در ماتم دروغ آیینه ها هم کسی نخفت
حالا منم که فقیرم میان راه
از فقرِ دستِ هُدایی ز سوی ماه
کم جستِ ام میان هزار راهِ گشتنم
هی رفتن و نرسیدن و بازگشتنم
حالا که ام؟ که نام خود از یاد برده ام
در برزخی ز خیالات مرده ام
من بی پناه قدم های خسته ام
من بی نشان مانده ز پرواز دسته ام
کاش از نهان تو بیایی
تو نا گهان
دستی دراز کرده به سویم
به سویمان
از من بپرس که که هستی در آن زمان
می آوری تو به یادم همه نشان
تا زیرلب بگویمت از راز انتظار
گم کرده راه منم! تو بیا
ای تو مهربان...
ف.م.باران
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
15 اسفند
1394 ساعت: 1:23