شب هزار و یکم
آسمان گریه میکند اما
چشمهایت دروغ میگوید
زیر بار امانتش خم شد
گل سنگی که در تو می روید
گل سنگی که خوب میداند
قصه یه مرد و ابر و باران را
مرد قصه تلو تلو میخورد
در شب یک هزارم سارا
بعد یک عمر عاشقی کردن
دست دارا میان دستانش
یک کبوتر به نام من ....اما
سهم اهل زمین و مردانش
زندگی با تو خوب بود اما
گرهی کور در سرت افتاد
زندگی را نبسته وا کردی
موی خود را سپرده ای بر باد
بادی از پشت باد می آمد
بر دل صخره موج تا میخورد
شاه ماهی کوچک این شعر
روی ساحل نفس... نفس... می مرد
قصه گوی شب هزار و یکم
قصه اش نا تمام می ماند
زندگی بار کج به منزل برد
در مسیری که عشق میراند
این شب بعد یک هزارم بود
خواب بر چشم مرد مینالید
که همان قصه های پی در پی
بر تن تخت خواب مردم بود
سید محمدرضا عباسی
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
15 اسفند
1394 ساعت: 1:23