چه دیروز و ..
چه فرداو..
چه امروز....
اسیرم در غمت هر روز و هر روز... تو اون پرچینِ احساسی
که دیوارش کنارِ دشت رویاهاست ...
تو تو تصویری از آن آبی
که در شعرِ خدا پیداست ..
تو ازابیاتِ بارانی..
پر از عطرِ بهارانی
به دور از غصه و نفرت..
خیال انگیز و آرامی..
صدای پای آن آبی
که بر دشتِ لبم جاریست ..
همان لبخند زیبایی..
که بر خوابِ دلم آویخت..
تو آن مهتابِ زیبایی..
که در شامِ شبم تنهاست...
تو اینجایی که من هستم ..
تو در یادی که نشکستم .. ملامت کرده ام خود را...
به صدبارو هزاران بار..
که نامت را نگویم من
نپرسم حال و احوالت
ولی احوال ما این ست ..
دلم از غم چه پر خون است
نفس بی تو چه سنگین است ..
ببین شعرم چه غمگین است
بیا با من مدارا کن
گه و گاهی من و ما کن ..
سرای بیکسان اینجاست ..
بیا کس باش و شیدا کن ..
فراوان گشته ام حیران ..
ندیدم جز غمت ای جان
تو رادر آسمان جستن ..
نصیب و قسمت من شد ..
و صد افسوس از این دوری..
هجرت قسمت من شد....
گاهی برای رسیدن باید رفت
و او رفت
من بعد ازفراق عشقِ او به وصالِ شعر رسیدم
دیروز با رفتن او گذشت
و امروز در کوچه و بازار
مرا به نامی می خوانند
که نامش چندا ن غریبه نیست با درد آشناست با عشق
همصداست با انتظار
و همسایه است با اشک ...
آری می گویند شاعری در شهر
از عشق می نویسد
نیمکت های پارک پچ پچِ شعرهای مرا می شوند
و هیچ های مرا یکایک به هم تقدیم می کنند
اما
نمی دانند
این شاعر
تمامِ میراثِ هیچ هایش را از تمامِ رفتن تو به ارث برده است ..
هشتم اسفند ماه هشتاد و شش
روزی که تقویم ایستاد و
تقدیر از عاشقی شاعری آفرید .......