خرید بک لینک
افسانه مانقورد


روزي روزگاري در صحراي «ساري اؤزيه» آسياي مركزي اقوام مختلف زندگي ميكردند. يكي از اين اقوام قوم ترك نايمان بود. نايمانها دشمناني به نام «ژوان ـ ژوان» ها داشتند. ژوان ـ ژوانها وقتي كساني را اسير ميگرفتند آنها را به صحرا برده موهاي سرشان را از ته مي تراشيدند، بعد شتري را سر بريده و از پوست گردن شتر ـ كه از سفتترين قسمت پوست شتر است ـ قطعاتي را جدا كرده و بلافاصله به سر اسير چسبانيده، آن را محكم ميبستند. بعد از اين كار دستبند و پايبند اسيران را محكم كرده آنها را در زير آفتاب سوزان رها ميكردند. بعد از مدتي موهاي سر آنها رشد مي كرد چون جايي براي رشد خود نمييافتند برگشته به تدريج داخل مغز اسير ميشدند. در اين موقع بيشتر جوانان تاب تحمل اين عذاب را نياورده فوت ميكردند ولي آنهايي كه ميماندند در اثر برخورد موها با سلول هاي حافظه، تمام خاطرات گذشته خود را از دست ميxadدادند اما «مهارت» هاي رزميxadشان ميماند. چون از بين ده اسير يك اسير «مانقورد» شده و بقيه ميمردند لذا ارزش يك «مانقورد» ده برابر يك غلام بود و اگر كسي «مانقورد» كسي را ميكشت مجبور به پرداخت جريمه سنگين ميشد.
روزي پسر جواني به نام «ژول آمان» فرزند پيرزني به نام «نايمان آنا» براي گرفتن انتقام خون پدر خود از ژوان ـ ژوانها كه در جنگ با آنان كشته شده بود ـ به اتفاق ساير جوانان قبيله نايمان به ژوان ـ ژوانها حمله كرده و بعد از جنگي قهرمانانه اسير ميشود. ژوان ـ ژوانها او را «مانقورد» كرده و به چوپاني گلههاي خود ميگمارند. «نايمان آنا» براي نجات پسرش به منطقهxadي ژوان ـ ژوانها رفته و پسر خود را ميبيند كه چوپان گله شده است. مادر به فرزند نزديك شده و اسمش را ميپرسد. پسر جواب ميدهد كه نامش «مانقورد» است. مادر در ميان حسرت و نااميدي از پدر و مادر و ايل و تبارش ميپرسد. پسر جوان تنها يك جواب دارد: من «مانقورد» هستم. مادر سعي ميكند حافظهي پسر جوانش را به كار بياندازد. مادر خطاب به پسرش ميگويد: «اسم تو ژول آمان است ميشنوي؟ تو ژول آمان هستي. اسم پدرت هم دؤنن باي است. پدرت يادت نيست؟ آخر او در زمان كودكيت به تو تيراندازي ياد ميداد. من هم مادر تو هستم، تو پسر من هستي. تو از قبيله نايمان هستي متوجه شدي؟ تو نايمان هستي ...
او (مانقورد) با بياعتنايي كامل به سخنان مادرش گوش ميداد. گويي اصلاً اين حرفxadها ربطي به او ندارد ...
نايمان آنا باز دوباره تلاش كرد كه حافظهxadي پسرش را بهxadكار بياندازد لذا با التماس گفت:
اسمت را بياد بياور ... ببين اسمت چيست مگر نميداني كه پدرت دؤنن باي است؟ اسم تو مانقورد نيست ژول آمان است. براي اين اسمت را ژول آمان گذاشتهايم كه تو در زمان كوچ بزرگ نايمانها به دنيا آمدي. وقتي تو به دنيا آمدي ما سه روز تمام كوچ خود را متوقف كرديم».
«نايمان آنا» براي اينكه احساسات پسرش را تحريك كند و او را به ياد كودكي خود بياندازد برايش ترانه و لالايي و باياتي ميخواند ولي هيچ تأثيري در پسر جوان نميكند. در اين موقع ارباب «ژول آمان» پيدا شده و نايمان آنا از ترس او پنهان ميشود. ارباب ژول آمان از او ميپرسد آن پيرزن به تو چي ميگفت؟ ژول آمان ميگويد او به من گفت كه من مادرت هستم. ارباب ژول آمان ميگويد تو مادر نداري تو اصلاً هيچ كسي نداري فهميدي. وقتي آن پيرزن دوباره پيشت آمد او را با تير بزن و بكش. او بعد از دادن «حكم تير» به دنبال كار خود ميرود. نايمان آنا وقتي ميبيند او رفت از مخفيگاه خويش خارج شده ميخواهد كه دوباره حافظهxadي تاريخي و قومي و خانوادگي پسر جوان را بهxadكار بياندازد لذا به او نزديك ميشود. اما «ژول آمان» با ديدن «نايمان آنا» بدون هيچ ترحمي در اطاعت كوركورانه از دستورات اربابش قلب مادرش را نشانه گرفته و او را از پشت شتري كه سوارش شده بود سرنگون ميسازد. پيكر بيجان «نايمان آنا» در محلي كه بعدها به نام او به قبرستان «آنا بيت» (خانه xadی مادر) معروف گرديده به خاك سپرده ميشود. پسر «مانقورد» او حتي براي گراميداشت خاطرهxadي مادر بر سر قبر او نيز حاضر نميشود چرا كه او خود را «بيپدر و مادر» و «بياصل و نسب» ميدانست
اين افسانه به طور مفصل در کتاب (گون وار عصره برابر) نوشته چنگيز آتيماتف، در 348 صفحه در قيرغيزستان چاپ و منتشر شده و با نام «روزي به درازي قرن» به زبان فارسي نيز ترجمه شده است

حالا در این زمان مانقورد به نوعی بیماری تبدیل شده که بعضی از ترکها به آن مبتلا شده اند

گروهی از روی نادانی

گروهی از روی آگاهی

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:27

صفحه بندی