خرید بک لینک

چه در القای شادی ها چه در ابقای غم هایم
تویی قادر به تقدیرم مقدّر می کنی آن را
در افکارت غزل هایم سیه مشقی ست از غصه
ولی از غیرت عشقست و قدرت می دهد جان را



شدم افسرده مدفون در وفور برفِ فقدانت
ندارد فایده حرفی،تویی غافل ز فریادم
دلم آتشفشان ست و جگر فوّاره ای از خون
ز هجر دلبر شیرین پریشان همچو فرهادم


همیشه خیره بر عکست،خُمارم،خالی ام از تو
خرابم بی خبر از خود،خیالت کشته خوابم را
خطوط خاطراتت را مروری می کنم هر شب
خطا کردم که دل بستم،خدا داند عذابم را



زبان گُنگ و گریزانم ز چنگِ گرگِ دلتنگی
گمانم گشته همراهم که گیرد گازی از گردن
چو گیرد بغض تنهایی گریبانِ گلویم را
نمی گریَم دگر هرگز که بِه با غصّه سر کردن
(بِه=بهتر)

فلک اکسیر عشقت را به دستم داد و نوشیدم
جوانی ساده دل بودم کنون فرتوت و افسرده
از این دنیای پر محنت، دلی غمگین نصیبم شد
دلی مجروح و رنجیده،که از دوران لگد خورده

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 2 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:09

صفحه بندی