زمین می چرخد
خورشید می سوزد و گرما می دهد
سیاه چاله ها سیاه تر می شوند
آن سوتر دنبال ریسمانی برای عقاید ریسمان اند
وَ من عاشقم
لیلی طلب مهریه ی خود از مجنون دارد
فرهاد در حال تیز کردن تبر خود است
بهرام گور دنبال عیشی تازه
جهان پشت میز من نشسته
وَ من عاشقم
کوروش در حال بخشش آدم
سزار در فکر مرزهای بیشتر
کوه نور در راه انگلستان
تزار در حال جنگ
وَ من عاشقم
ساحل آرام خفته
چای در استکان من می جوشد
ابرهای سیاه در انتظار یک باد
زمین جدا از باران
وَ من عاشقم
عاشق انسان بودن
عاشق تنهایی گل
که با خارهای هرزه پُر می شود
خار هرچند هرز است و هیچ
ولی هست
وَ باز عاشق می شود
عاشق روی گل
وَ پیام می دهد
پیام یک رنگی
وَ من هنوز عاشقم