چرا رودخانه ای که از چشمهای تو شروع شد
و از میان تخت خواب من گذشت
آنقدر خروشان نبود
که دست مرا بگیرد و با خود ببرد؟
چشمهایم را می بندم
مقابل همه "تو "های درونم
که صورت تو را دارند
روی ویرانه هایم قدم می زنم.
تو چشمهای پر دردم را انکار می کنی
و من هر وقت
سطل انداخته ام درون خودم
فقط خاکستر بالا می آید
وقتی هر بار
به اندازه همه ی تشنگی های تو
در همه ی تاریکی هایی که برایم ساختی
فرو رفتم تا از سوخته هایم
لب هایت را آغشته کنم.
حالا که تشنگی ات از لب های دیگری سیراب است
من رفته ام پایین
پایین تر از تاریکی
پاین تر از خودم
تا دوست داشتنت را
با همه ی خا کستر هایی که
از لبه تاریک لبهایت
بر زندگی ام ریختی
اندازه بزنم
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: يکشنبه
20 فروردين
1396 ساعت: 17:43