تنهایی
ز بس تنها شدم جانم گرفته بوی تنهایی
دگر چشمم نمی بیند ، به غیر از روی تنهایی
ز جمعیت گریزانم که خلوت مونس جان است
نشاط جان به من بخشد ،گذار از کوی تنهایی
نبخشد خیل این مردم به کس جز دلپریشانی
به هر فرصت روم با سر ، خرامان سوی تنهایی
هزاران دوست را هرگز ، نمی یابم چنین همگام
ز نیلوفر روانتر بین ، من و بازوی تنهایی
فراق یار دیرین را ، دگر جانم ندارد تاب
به صحرای جنون حیران ، شده آهوی تنهایی
الا ای همنشین روزهای باطل عمرم
رهایم کن که من رفتم ، پی جادوی تنهایی