خرید بک لینک


با تشکر ویژه از بانو الهام پناهیان برای زحمت بسیار عکس نوشته ها...


....
..
لاالاعشق و لاغیر..
[تصویر:  wp46_photo_2017_04_06_20_29_03.jpg]
در میان آسمانهای خیال
در پس رویای سرسبز وصال
لابلای رازهای آینه
گفتگوهای من و
آن بغض های پر گله
ناگهان شعر به تقدیر زمان می خندد
و در آنسوی خیالی که به آرامش یک پنجره زنجیر شده
قاصدک نامه ی احساس مرا
بی خبر از جهت رفتن باد
به قدمهای شتابان شب رهگذران می بخشد
و همانجاست که عشق
همچنان شعر پر احساس حمید
و چنان رهگذر خانه ی دوست
در نماز شب مهتابی یک سیره ی دور
واژه واژه
لا الا عشق و لاغیر کنان
بی وضو می رود آرام به ذکر
و من آنجا
تکیه بر سایه ی تنهایی خود می بینم
پیچک سبز خیالی
که کم و کم کمک آرام به اندازه و در قامت من می پیچد
و در آن سو کسی
یک سرو یک نفس انگار
رج به رج
گبه ی سبز ترنجی به تن پوشه ی من می دوزد
و به نجوای شب شب پره ها
قصه ای تازه چنین می گوید
[تصویر:  88h_photo_2017_04_06_20_29_34.jpg]
من نه سیبی به کف باغچه ای از دل خود می کارم
و نه چون رهگذرخانه ی شن های غریب
از وجب کردن فوواره ی جاوید اساطیر جهان می آیم
من خودم می دانم
در سحرگاه مه آلوده ی دشت
خانه ی دوست کجاست
و در آن سوی چپرهای بلند
قاصدک حلقه ی زندانیِ دستانِ نسیمیست که در باد رهاست
[تصویر:  lit9_photo_2017_04_06_20_30_08.jpg]
من همانم که شبانگاه
آن زمانی که به انگشتریِ دخترِ باران برسد کاغذ من
بی صدا شعر و غزل خواندن یک پنجره را می فهمم
سخن از عشق نگویید که من می دانم
عشق اگر در دل سهراب نشست
یا که در شعر حمید
غم باران به دل شیشه ی بی تاب نشست
یا که در خلوت تنهایی بیدار فروغ
شعردلواپس عشق
دل به رویای شب و خواب نبست
یا که در همهمه ی باد خزان
خستگی بر دل آن قیصر بی تاک نشست
قیمت زایش اشک
علت قد بلند غم عشق
همه اینست که این سبز دلان
همه با هم
اندکی بیش و کم اما
به خدا بیشتر از سرخی گلبرگ شقایق همه عاشق بودند
لکن امروز که در دست من اینجا
قلمی حال نوشتن دارد
در خیابان عبور
قدمی میل به رفتن دارد
سرمه ی آتش عشق
در لب مضطربم
پشت سیگار
بغضی اندازه ی صد شعر سرودن دارد
[تصویر:  8cko_photo_2017_04_06_20_30_26.jpg]
گل و گل واژه ی من
حبس و محصور زمینیست که در باغ خیال شب توست
تو که شاید
آن زمانی که ورق میزنی احساس مرا
سرتکاندن دادن یک نقطه و جنبیدن یک فاصله را می فهمی
از مترسک شدنت در دل جالیز زمین می ترسی
جای جارو زدن برگ درختان زمین
وقت پاییز
لی لی و جست زنان
در قدمگاه دل از خش خشِ پای همه ی رهگذران می رقصی
تو که در ذهن خودت
ذکرِ این نکته به حَد می دانی
کسی اندازه ی زیبایی لبخند خزان
عاشق زمزمه ی گرم اذان دلِ ما نیست ولی
چون دو بال یک کبوتر
قیمتِ اوج و رهایی
لحظه ای رسیدن است و..لحظه ای دیگر جدایی

حال اگر تو اهل مایی
با هنر هم آشنایی
علمِ جغرافی مارا
حد و مرز و ظاهری نیست
هموطن در کشور عشق
ازنژاد و رنگ و جا نیست
[تصویر:  85s4_photo_2017_04_06_20_30_19.jpg]
همچون آن مسافری که
در شبی که در پگاهش
همه تن های دلآ لوده ی شهر
همه ی رهگذران
عاشقی را
به گمانی که در آن دغدغه ی نان شب است
در قصاوت به گدایی
سکه سکه به ستم سنگ زدند
لب گشایید به عشق
به همان تکه کلام
صحبت از معرکه ای تازه نمود
که در آن
گله از قیمت عریان شدن شعرکسیست
[تصویر:  rkx_photo_2017_04_06_20_30_00.jpg]
صحبت از دستِ چروکیده ی آن برزگریست
که به اندازه ی انسانیتِ شعرِ فریدون مشیر
گندم وسوسه در خرمن ابیات زمین می کارد
و به من می گوید
مگر آن کوچه چه داشت
بغض مهتاب به تنهایی آن مرد چه گفت
که به ناگاه
دستی آرام به شعری غم انگیز نوشت
بی تو مهتاب کسی
بیکس از غربتِ آن کوچه گذشت
ادعا نیست ولی
نه که من شاعر شعرو غزلم
نه که از اوج غزل باخبرم
لکن اما
شعر چنان چشمه ی آبیست که در خاطره ها می جوشد
او به نجوا بلند است و سکوتش
آن شکوهیست که این نکته به فریاد به من می گوید
قافیه،وزن ردیف
مصرع و بیتِ غزلهای شریف
همه با شعر دل آمیخته اند
لکن از روی سپید دل ما
آبروها به زبان ریخته اند
و چه دلها که از این بی ادبی سوخته اند
و چه لبهاکه به تسلیم به هم دوخته اند
و من اکنون
غسلِ یک واژه به دست
با لب بسته به فریاد خدا آمده ام
سوخته رویم
تابه مهمانی ماه آمده ام
[تصویر:  6mhv_photo_2017_04_06_20_30_34.jpg]
یادنیماصفتان شب شعردل ماباز بخیر
یاد نیمای خوش آوازبخیر
اوکه در فرصت چوپانی خودزمزمه کرد
و میان همه ی شوردلان
صحبت از کم شدن فاصله کرد
سرش از سنگِ لحدواره ی بیداد شکست
تا من امروز
با دلی مملو و لبریز به درد
بی غزل
لکن اما به شعر
سر آرامگه شیخ شب آشوب بگویم
[تصویر:  5o7t_photo_2017_04_06_20_29_51.jpg]
حافظا مرد ادب گوش بده
هیچ نگو
با من از بحر طویل غزلت نیک نگو
قصدِ من گفتنِ یک فاتحه نیست
در نمازم به کلامی..
که در آن نیازِ از تو استخاره نیست
غصه ای دارم از این قصه که دیگر...
چون غزلهای تو عاشقانه نیست
امشب از غصه ی غم
موج نیمایی ما طوفان است
قفس قافیه ی شعر خوشت
لیک چه بد باشد و خوب
وقف ارزانی زندان سپید دل این خسران است
شعر شیرین نمک واره ی ما
گر چه در قافیه ها لنگان است
لکن از سوز دلش نیک ببین
خوب ببین
سقف صد خانه ی دل را
که عجب ویران است
آشکاریم به دلگرمیِ آغوشِ شبِ عشق در این معرکه اما؟؟
دردِ تنهایی ما چیست که از دیده ی هر رهگذری پنهان است
یاد تنهایی سهراب بخیر
با همان قبله ی سرخ
و همان حس غریبی
که غزل از دل این واژه سترد
من به نیمایی خود می بالم
نه که از روی غزل واره ی تو بیزارم
نه
من فقط عاشق این احساسم
که در این لحظه ی آغشته به عشق
مصرعی بر دل غم گونه ی احساس دلم بنشانم
حال اگر در قلم و کاغذِ من
واژه ای قدِ غزلهای تو نیست ؟؟
اگر از وزنِ مفاعیلِ تو خارج گشتیم
اگر از قافیه ها جا ماندیم
دستمان از غزل و قصیده لرزید
خاطرت باشد و بسپار که در قالبِ عشق
بینِ دیوان تو و...
سقفِ ویرانِ دلِ خسته ی ما
تارِ موهای زنیست
که در آن شانه ی دستانِ پر از لذتِ مردیست که در معرکه ی دخترکِ فال فروشِ شبِ شهر..
بر لبش صحبتی از کوچه ی معشوقه ی دوریست که سر می شکند دیوارش
و زن اما؟؟
غرقِ یک جمله ی کوتاه به لب می گوید
کسی از اهلِ زمین نیست که در گوشِ من آرام بگوید؟؟
خانه ی دوست کجاست ...؟؟


HeartHeartHeart

حالِ ما که چندان خوب نیست اما؟؟
حالِ همتون خوب....
این کار یه بازنویسیِ از یه کار قدیمی با هزاران امید
بیایید تعریفی داشته باشیم متفاوت با هم از شعر اما
خاطرمون باشه تفاوت همیشه به معنای نفی نظرات یکدیگر نیست
خاطرتون باشه اگر این تفاوتها نبود هیچ وقت سبک های گوناگون شعری متولد نمیشد...
از نظر من هر واژه ای که انسانیت من و قلقلک بده بی شکِ شعره....


رامتین(علی دهقان)
لا الا عشق و لاغیر...


لینکِ دکلمه ی صوتی.. http://s8.picofile.com/file/8290498526/l...h.mp3.html

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:53

صفحه بندی