دردلم حس غریبی ست که خشکانده مرا
مثل جادوی غمی تلخ که رنجانده مرا
دیده ام تار شد از ظلمت شب های دراز
وحشتی بر دل وجانست که ترسانده مرا
کو هوایی ،نفسی تازه که جان زنده شود
زیر آوار بلا خیز که پوسانده مرا
سیل تشویش که آتش زده ایام دلم
بی خبر آمده چون زلزله لرزانده مرا
این غم بی سرو پا با من بی چاره چه کرد!!
دست خالی وسط معرکه گنجانده مرا
دل نبستم به کسی تا که مرا یاد کند
خبط کاری که چو آتشکده سوزانده مرا
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: دوشنبه
14 فروردين
1396 ساعت: 18:53