گفته بودی در آخر از این شعر
میخ تابوت مرده می سازی
گفته بودم در آخرین بازی
مرد همواره برده، می بازی!
خواستم خون دل بریزم تا
مست انگور نارسم بشوی
خواستم شکل لاشه باشم و تو
دو،سه چنگال کرکسم بشوی!
تو بخواهی برای گله خود
بره در جلد گرگ خواهم شد
پایم از گاهواره بیرون است
بغلم کن، بزرگ خواهم شد
به به امید طلوع لبخندت
محکم و قرص، کوه می ماندم
با بریل خطوط پیشانیت
کاشف آمد که کور می خواندم
شبح شیر بودم اما خب
خون کفتار مرئی ام کرده!
نان بازوی آستینم بود
مارهایی که افعی ام کرده
گفته بودم که با دم عاشق
مرده دل زنده می شود....خندید
خود عیسی در آخرین مصرع
میخ تابوت عشق را کوبید!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
5 فروردين
1396 ساعت: 21:57