خرید بک لینک
به تو که فکر میکنم عجیب بوی بهار نارنج می پیچد میان سرم انگار که هم زمان یک شعر ناب را مزه مزه میکنم یا نه انگار که من و تو روی ایوان نشسته ایم و داریم چای دارچین میخوریم .تو مست عطر چای هستی و من مست لبخند تو...

دست میبرم به موهایم و از جلو چشمم کنار میزنمشان دوباره خاطراتت را ورق می زنم یک جا نوشته ای که :
عشق در من انفجاری مهیب داشته الان مثل موشکی هستم که در فضا سرگردان است...

مگر همه ی ما بشکه های باروتی نیستیم که شاید یک جایی و یک وقتی و ناگهان(عاشق این واژه ام)منفجر بشویم از جرقه ای...نگاهی و آهی و...یا شاید هم بمیریم و بمب درونمان عمل نکرده باشد...حداقل خوشحالم که تو...


خاطرات را کناری میگذارم... کنار که نه ...در همان انباری ذهنم.فقط به رسم خانه تکانی یا همان خاطره_تکانی گرد و غبارش را گرفتم و ..

تا به حال سابقه نداشته اینقدر حرفهایم را بخورم، اصلا مگر میشود؟همیشه فکر میکردم فقط حرفهای تو خوردنی ست و بس.

کاش میشد گفت تمام شد و رفت دنبال کارهای روزمره ولی نمیشود که نمی شود .می خواهم اعتراف کنم که از خاطره_تکانی گذشته شاید روزی هزار بار سروقت خاطراتت می روم و هر بار چیز جدیدی کشف میکنم همین هم غنیمت است ...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 21:57

صفحه بندی