کودکی کم عقل در من ناگهانی پاگرفت
عشق نامش بود و کم کم در دل من جا گرفت
با بلوغش درد زایید و دلم غمخانه شد
رنگ غربت ,حال گریه این دل شیدا گرفت
خنده ام ,شوقم , غزلهایم , امید وشادیم
غصه جای تک تک این دلخوشیها راگرفت
بغض سنگینی که پشت دردها خوابیده بود
از قفس بیرون پرید و قلب من اما گرفت
مانده ام درگیر ِ با تو ....مبتلای عاشقی
مانده در من ,در وجودم ردپای عاشقی
ذهن من درگیر حسی بی نظیر و خاص شد
در درونم ریشه کرد و فاتح احساس شد
عشق آمد دست احساس مرا بوسید و رفت
زندگی دلواپس من نیست من را چید و رفت
آنکه باید حرفهایم را برایش می زدم
حرف اصلی دلم را عاقبت نشنید و رفت
آن پلنگ وحشی آسوده توی چشمهاش
ماه احساس دلم را ناگهان بلعید و رفت
غیر نامش هیچ چیزی عشق را کامل نکرد
موقع دل دادنم این دل چرا دل دل نکرد
این چه حس ناگزیر و ناتمامی بود که
با وجود رفتن او هستی ام را ول نکرد
من وضو میساختم با بوسه های دستهاش
رفتنش از ذست من اینکار را باطل نکرد
عاقبت این شد که من در پای عشقش سوختم
غیر از این دل سوختن چیزی دلم حاصل نکرد
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
4 فروردين
1396 ساعت: 10:03