غم فراق
تپش قلب مرا مي شنوي آقا جان
كه چه نا موزون است ؟
سخت بيمار توام اربابم
آسمان دل من بي تاب است
مردم از اين غم هجران وفراق
پلكهايم خسته ست
خسته از اين سفر دور ودراز
خسته از ظلمت وتاريكي وجهل
خسته از قصه ي پرغصه ودرد
از غم غربت افسانه ي عشق
وز هجوم شب ظلماني و سرد
پلكهايم خسته ست
وترا مي خواند
زين همه خستگي وتنهايي
زين همه پوچي وسرگرداني
دل من عاشق وسرگشته توست
روزوشب مست مي زمزم توست
گر نباري به كوير دل من
اندرين شهرجنون خواهم مرد
وچه سخت است دم جان دادن
كه نبينم رخ زيباي تو را
وبماند به دلم دردفراق
پلكهايم خسته ست
خسته در پيچ وخم اماها
خسته از درد وغم فرداها
خسته از رنج پريشاني خويش
خسته ازدردفراقيكه ندارد پايان
ناب زيباي بهارم ،
به تو مي انديشم ،
كي رسد اين دل سرما زده ام
بشود آتشي از شعله عشق[/font][/size]
وبر اين حنجره تشنه ي من
تو بنوشاني مي از ساغرخويش
هاشم جعفرعلي
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: دوشنبه
30 اسفند
1395 ساعت: 4:37