مادری تنها و خسته از زمان
پدری با درد و رنج بی امان
با امید و آرزوی بی کران
به ثمر رسانده اند پوری جوان
پورشان عاشق شد و یاری گزید
جای آن دو را در آن خانه ندید
می برد آن دو به جایی، آن عبوس
تا که نبوند خار چشمان عروس
مادر و بابای پیر و ناتوان
میخورند غصه ز دوری جوان
از غم و غصه ی بی هم نفسی
سر گذارند روی خاک بی کسی
این سزای رنج آن بابا نبود
مهرمادر، آخرش اینجا نبود...
پور و دختر مدعی ارث شوند
وارث شیطان و آز و حرص شوند
بهر یک انگشتری وارثی
دشمن بی چون و آتش بس شوند
نقشه هایی میکشند بس ناگوار
از برای یک دگر در این دیار
تا ابد در قهر و جنگند بهر آن
این سزای دوری از مام است بدان...
بچه ها پیر شده اند و ناتوان
نزد آنها چند عروس و پسران
طاقت مادر به زن هاشان گران
میبرند او را به جایی... ای امان
بچه ها این از پدر آموختند
ای سزای رسمی است، کاموختند
___________
تابستان 1390
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
8 اسفند
1394 ساعت: 1:44