زمستان، کارد به استخوان می کشید
صدایی نداشت ...
عابران می گذشتند
نه صدایی، نه نگاهی، نه آشنایی
و من هر روز آه به استخوانم، می کشیدم...
میانِ هجمه ی عابران، آمدی
نگاهم را دزدیدی
و من هر روز تا سحرگاهان، بیدارم
چشمانت را لا به لای درختان، می کشم
تا شکوفه دهد، گرم شوم ...
باز امشب
در آسمان می درخشی
مثل هر شب، دلتنگ ترم می کنی
با صدای اذان، بارِ سفر می بندی
و بوی پاییز می گیرم ...
لب هایم که سیراب و آغوشم پر شود، می بارمت
و من هر روز خواب به استخوانم می کشم ...
---------
سپاس فراوان از هامان عزیز
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: سه
شنبه
17 اسفند
1395 ساعت: 2:25