#بداهه
نشسته ام گوشه ای برای خودم
قلم به دستمو مجنون و آواره
با نگاهی خیس ٬ خیره به پنجره ام
میخورم افسوس ٬ به حالِ این بیچاره
غرقِ تاریکیِ عبث شده ام
ماهِ شب تابِ من نتابیده ست
لوتِ لوتم ٬ خشن و بی عابر
آبِ باران سَرم نباریده ست
با صدای قمیشی میخوانم:
تک به تک حرف های قلبم را
قصه ی گل و تگرگ و کنون
پشت بندش میخورم ٬ بغضم را
طعمِ تلخِ شبای بی هم را
ب خدا نمی شود هضمش کرد
همه چیز خوب بود که اما حیف
دست روزگار حالا چشمش کرد
تازه می فهمم که هست محال
مردنِ خاطراتِ دیروزی
میکنم لعنت و هزار لعنت
من بر این حالِ زارِ امروزی
گرچه میدانم که روزی هست
که شود زنده باز ٬ گذشته ی مان
دست در دستِ او ٬ غرقِ آغوشش
میکنم خنده به نوشته یمان
من یقین دارم که تمام شدنی ست
این غمِ بی کرانِ الآنم
و یقین تر که میکند روشن
شبِ تارم را ماهِ تابانم ....!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 11:26