انجمن شاعران ایران

متن مرتبط با «خاطرات بارانی سارا» در سایت انجمن شاعران ایران نوشته شده است

بارانی

  • نیلوبلاگ

    مردی بیقرار جمعه ها را راه میرفت در انتظار باران اما زن از صبح بارانی اش را پوشیده بود....

    ادامه مطلب
  • سارا خبر ندارد

  • نیلوبلاگ

    دارا انار دارد سارا خبر ندارد بردند نان بابا رنجش ثمر ندارد گيرم انار دادند آنها كه مي گرفتند سارا چرا بخندد وقتي پدر ندارد؟ ديشب اسد نيامد با اسب و داس و سيبش وقتي اسد نباشد داسش خطر ندارد سارا به زير باران، رفته ست بي ترانه خورده برادرش را زندان - كه در ندارد- رستم بدون رخشش در گوشه اي نشسته دل را كباب كرده اما جگر ندارد خورشيد را بگوييد بيخود نگردد اينجا اينجا شب غريبان ديگر سحر ندارد همواره سرفكنده ست آن كس كه سرسپرده ست پيوسته سربلندست آن كس كه سر ندارد بار كج خودش را دارا نمي تواند تا مقصدي رساند وقتي كه خر ندارد #مسعود_رياضي ...

    ادامه مطلب
  • راز شب بارانی

  • نیلوبلاگ

    تو که احساس مرا از نگهم می خوانی زچه اینسان من بیدل زخودت می رانی عشق تکفیر نکرده است کسی در همه دهر از چه ای گل من بیچاره تو کافر خوانی آه ای گل رخ نازک بدن اندیشه به کی عشق اندیشه نداند تو که خود می دانی نه من اندر پی وصل تو شب و روزم نیست مست روی تو شده ست حاجب و هم روحانی سالیانیست که بیمار و پریشان توام تو دوای دلی و روح مرا درمانی نرد بازم پی عشق تو و سر می بازم تا گریزم زخود و زین همه نافرمانی می شوم رقص کنان عازم کویت آخر در شبی سرد و لیکن همه جا طوفانی دشنه بر سینه ناکام از این رو زده ام تا فراموش کند راز شب بارانی...

    ادامه مطلب
  • خاطرات بارانی

  • نیلوبلاگ

    باران که می بارد خاطراتم خیس می شوند در کویر ذهنم گل می دهد یاد آن روز بارانی که به پای پای پنجره اتاقت رشاشه های خوشبخت نوازش انگشتانت را به چشمان تشنه ام شتک می نمود...

    ادامه مطلب
  • چالوس،وعده گاه من و خاطراتمان

  • نیلوبلاگ

    در این مکعبی که مرا حبس کرده و این حسرتی که روح مرا چنگ می زند... فکری مدام مثل خوره می خورد مرا فکری مدام توی سرم زنگ می زند فکری مدام مثل خوره…[هی!بلند شو] فکری مدام توی سرم…[وقت رفتن است] آخر بلند می شوم از جا و می روم در پیش روی من همه ی شهر٬روشن است با یاد چشمهای تَرَت گاز می دهم هی دنده پشت دنده٬به چالوس می رسم چالوس٬وعده گاه من و خاطراتمان چالوس نه٬به ورطه ی کابوس می رسم بی اختیار توی همان کافه ی قدیم بر قامت کشیده ی دیوار٬کاسه ها تا پشت میز می روم و محو می شوم در ازدحام کافه و کافه گلاسه ها [از اینکه سخت بود برایت قدم زدن همپای لحظه های منِ پاپتی٬ببخش من را برای هر چه که می خواستی نشد... من را برای هر چه که شد٬ لعنتی!ببخش] این آخرین نیاز منِ قبل مرگ هست _این من که در سکوت خودش...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    بارانی به انگلیسی | بارانی چت | بارانی زنانه | بارانی نیوز | بارانی باید | بارانی مردانه | بارانی دخترانه | بارانی چرم | بارانی زنانه 2015 | راز شب بارانی