
مردی بیقرار جمعه ها را راه میرفت در انتظار باران اما زن از صبح بارانی اش را پوشیده بود....
ادامه مطلب
تو که احساس مرا از نگهم می خوانی زچه اینسان من بیدل زخودت می رانی عشق تکفیر نکرده است کسی در همه دهر از چه ای گل من بیچاره تو کافر خوانی آه ای گل رخ نازک بدن اندیشه به کی عشق اندیشه نداند تو که خود می دانی نه من اندر پی وصل تو شب و روزم نیست مست روی تو شده ست حاجب و هم روحانی سالیانیست که بیمار و پریشان توام تو دوای دلی و روح مرا درمانی نرد بازم پی عشق تو و سر می بازم تا گریزم زخود و زین همه نافرمانی می شوم رقص کنان عازم کویت آخر در شبی سرد و لیکن همه جا طوفانی دشنه بر سینه ناکام از این رو زده ام تا فراموش کند راز شب بارانی...
ادامه مطلب
باران که می بارد خاطراتم خیس می شوند در کویر ذهنم گل می دهد یاد آن روز بارانی که به پای پای پنجره اتاقت رشاشه های خوشبخت نوازش انگشتانت را به چشمان تشنه ام شتک می نمود...
ادامه مطلب
در این مکعبی که مرا حبس کرده و این حسرتی که روح مرا چنگ می زند... فکری مدام مثل خوره می خورد مرا فکری مدام توی سرم زنگ می زند فکری مدام مثل خوره…[هی!بلند شو] فکری مدام توی سرم…[وقت رفتن است] آخر بلند می شوم از جا و می روم در پیش روی من همه ی شهر٬روشن است با یاد چشمهای تَرَت گاز می دهم هی دنده پشت دنده٬به چالوس می رسم چالوس٬وعده گاه من و خاطراتمان چالوس نه٬به ورطه ی کابوس می رسم بی اختیار توی همان کافه ی قدیم بر قامت کشیده ی دیوار٬کاسه ها تا پشت میز می روم و محو می شوم در ازدحام کافه و کافه گلاسه ها [از اینکه سخت بود برایت قدم زدن همپای لحظه های منِ پاپتی٬ببخش من را برای هر چه که می خواستی نشد... من را برای هر چه که شد٬ لعنتی!ببخش] این آخرین نیاز منِ قبل مرگ هست _این من که در سکوت خودش...
ادامه مطلب