
خوش آن چوگان که یک هیچش ببازیم اگر بر روی ماهش دست یازیم دو صد اسب و سوار و گوی چشمش دمی این سوی و گاه آن گوشه تازیم رقیبان جمله در کارش بماندند ندانستم که چونش رام سازیم دمی یک تن به غمزه می نوازد و باقی از نگاهش می گدازیم دم دیگر فریبد جملگی را فرو افتاده گویا در فرازیم ولی چون بازی چوب است و چوگان وُ را آخر به ضربی می نوازیم...
ادامه مطلب
اوفقط یک لحظه چشمش بازشد باهمان یک لحظه عشق آغازشد دل میان موج چشمانش نشست آنهمه تنهابدن,درخودشکست هرکجامیرفت من پایش بدم عاشق چشمان زیبایش شدم هرسحرمست ازنگاهش میشدم مست بوی سجده گاهش میشدم عاقبت تندیس عشق اوشکست رنگ پیری روی رخسارم نشست رنگ پیری بهترازنیرنگ اوست گرچه این دل,بازهم دلتنگ اوست...! ازیتاحاتمی...
ادامه مطلب
من زیستم در کنار چشمهایی که گنجشکها را نمیدید و هر صبح صدای خرد شدن استخوانهای انسان را شنیدم - زیر قدمهای اجبار اسیری حس حسادت به پرواز کلاغهاست و خار بیابانها تأویل هر سکوتی آنجا فریادی غریبانه بود....
ادامه مطلب
من زیستم در کنار چشمهایی که گنجشکها را نمیدید و هر صبح صدای خرد شدن استخوانهای انسان را شنیدم - زیر قدمهای اجبار اسیری حس حسادت به پرواز کلاغهاست و خار بیابانها تأویل هر سکوتی آنجا فریادی غریبانه بود....
ادامه مطلب