
کجا خواهی نهان گردی ز تیغ دیده ی محزون؟ که هر سو رو کنی هیچت نبینی جز دل پر خون رها کردم به هر جا آه و داد سینه ی خود را بجویندت مگر ، هر جا که باشی در دل گردون جهانی را به آتش در کشیدی و نمی خواهی که یک دم بینی این آتش که با آفاق کرده چون مرا رخ می نمایی و گریزان می شوی تا کی ؟ اگر لایق نیم بر کش ز قلبم تیر بی افیون از آن نالانم ای گیسو فشان ، کز عشق تنها من نصیبم ناله و اندوه و هجر و دیده پر خون که را تقصیر باید گفت از چشمان شور انگیز ؟ تو را یا خالق آن را به صد افسانه و افسون چو عاشق صبر از کف داده مر او را ملامت نیست ملامت بر رخ زیباست و بر چشم شور افزون...
ادامه مطلب