
مهاجر.... ضربان پایت را میشنوم درسینه ام راه میروی ترجیح میدهم تنها باشم... به تلویزیون خیره میشوم کتاب میخوانم و گاهی پیاده قدم میزنم تا راحت بخوابم... تلوزیون خاطراتمان رامرور میکند کتاب ها تورا نوشته اند عابرها توراقدم میزنند و خواب ها تو را میبینند عزیزم... همه جا هستی توکه آخرین بازمانده پرندگان مهاجری این منم که نیستم...
ادامه مطلب