بگذار لمس کنند لبخند تو را زخمه زنان زار روز که انگشت بیدریغ شان را از بند تار سوگنواز ، رهایی نیست بگذار بخندند شاید روزی مرگ از خشم بی صدای تو دور شود و رهگذری که از زندگی زیاد می داند در گوش کودکان شهر از برابری قصه بگوید...